X
تبلیغات
مردم شناسی،فرهنگ و ارتباطات

مردم شناسی،فرهنگ و ارتباطات

"سه چیز از درهای نیکی است. سخاوت نفس و نیکویی گفتار و شکیبایی در برابر آزار" علی علیه السلام


نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 15:55 توسط محمد فاضل|

سایت گل- «چاقو را ترجیحاً در کنار برجستگی فرو می­بری و آنرا گرد می­چرخانی تا جای تزریق پلاستیک به قالب را بیرون بیاوری. بعد روی یک خط مستقیم حرکت می­کنی و یک نیم کره را طی می­کنی، درست در نقطه مقابل جایی که چاقو را فرو برده بودی، یک دایره کوچک دیگر را می­بری، دو طرف دهانۀ بریده شده را می­گیری و آنرا تا می­زنی. توپ دیگری را در داخل این دهانه قرار می­دهی و لبه­های لایۀ بیرونی را بر می­گردانی و با کشش سعی می­کنی دو لبه را تا حد ممکن به هم نزدیک کنی. »

اگر هم سن و سال من یا کمی بزرگتر باشید، قطعاً با چنین عملیاتی آشنا هستند. عملیاتی که به آن «لایه کردن» توپ می­گفتیم. توپهای راه راه معمولاً سرخابی رنگ پلاستیکی بسیار سبک بود و زود سوراخ می­شد. لایه کردن راهی بود برای حل این دو مشکل. همیشه برایم جای سؤال بود که تولید کنندگان این توپ­ها چرا خودشان توپ­های ضخیم­تری تولید نمی­کنند. لایه کردن توپ کاری تخصصی بود که برخی در آن مهارت ویژه داشتند. لایه نباید لق می­زد، نباید زمان شوت زدن به توپ تاب می­داد، نباید توپ را بیضی می­کرد. گاهی یک لایه لباسی می­شد بر تن چندین توپی که خود خیلی راحت سوراخ می­شد، اما لایه رویی آنها دست به دست می­گشت تا مستعمل و پوسیده شود.

مهمترین سرگرمی و ورزش نسلهایی پیاپی در کوچه پس کوچه­های ایران «گل کوچک» بود. گل کوچک مناسک و لوازم خاص خود را داشت: دو دروازه کوچک فلزی که اگر مهیا نبود دو پاره آجر را قدم می­گرفتیم و دروازه «می­کاشتیم»، لایه کردن توپ و یار کشی. گل کوچک فصل مشترک خاطرات پسربچه­های دهه شصت و حوالی آن است. کوچه­ها خلوت بود و خانه­ها ویلایی. غول «بساز بفروشی» هنوز از چراغ بیرون نیامده بود. ماشین کم بود، فرمول جادویی پراید هنوز اختراع نشده بود و کوچه پس کوچه­ها هنوز به پارکینگ عمومی تغییر ماهیت نداده بود.

 اگر چه گل کوچک بازی همه فصول بود، اما فصل طلایی آن تابستان بود. صبح­ها معمولاً بازی­ها دست گرمی و تمرینی بود. عصرها منتظر کند شدن تیغ آفتاب در خانه می­نشستیم و دم غروب دروازه­ها در خیابان­ها کاشته می­شد. در محلۀ سال­های کودکی و نوجوانیم گاهی در یک زمان سه جفت دروازه از ابتدا تا انتهای کوچه­ای نه چندان طولانی را اشغال می­کرد که در میان هر یک، نسلی از اهالی و همسایگان دنبال توپ پلاستیکی دولایه می­دویدند. گاهی بازیهای دوستانه میان همسایه­ها جای خود را به مسابقه جدی میان محله های مختلف می­داد که تماشاچی هم داشت، داور هم داشت، دعوا و داد و قال هم، گاهی داشت. بعضی محله­های خوشبخت­تر در حوالی­شان زمین خاکی و دروازه بزرگی هم پیدا می­شد. اگر وسع­شان به خریدن توپ «چهل تیکه» و استوک  هم می­رسید که دیگر «نیوکمپ» خودشان را داشتند.

 هر کس سبک بازی خودش را داشت، یکی «یه پا دو پا» خوب می­زد، یکی استاد دریبل دیواری و کشویی بود، یکی شوتهایش کات قشنگی می­گرفت، یکی هم کلاً در کار «قلم پا» زدن بود، ... . آن روزها لباسهای اوریجینال تیمها پیدا نمی­شد، کافی بود تی شرت زرد رنگی داشته باشی تا برزیلی شوی، لاجوردی ایتالیایی­ات می­کرد و می­توانستی پشت تی­شرت سفید رنگت با ماژیک بنویسی «Klinsmann». هر کس اسطوره­ای داشت، یکی روبرتو باجو می­شد، یکی کانتونا، آن یکی هنوز دل در گروی مارادونا داشت و حتماً در میان بچه­های هر محله کسانی هم بودند که خداداد و کریم و ... را به هر ستاره خارجی ترجیح می­دادند.

چه شیشه­ها که نشکستیم، چه لباسها که پاره نکردیم، زانوهایمان و آرنجهای­مان رو آسفالت سخت خیابان، چه زخمها که بر نداشت. چه همسایه­هایی را که با داد و قالمان «زا به راه» نکردیم. بعضی همسایه­ها که تحمل بیشتری داشتند، مقابل خانه­شان به «استادیوم» دائمی تبدیل می­شد. بعضی فریاد هر روزشان این بود که «برید دم خونه خودتون بازی کنید» و بعضی ها هم توپی را که در حیاطشان می­افتاد شرحه شرحه پس می­دادند. هر چه بود تک تک همسایه ها را می­شناختیم، می­دانستیم چه کسی بیماری در خانه دارد، چه کسی عصرها می­خوابد، چه کسی دم غروب حیاطش را می­شوید و زمین بازیمان را خیس می­کند و چه کسی می­آید و بازیمان را تماشا می­کند و شاید شلنگ آب حیاطش را هم برای رفع عطشمان بیرون می­آورد.

راننده­ها به بازی بچه­ها در خیابانها عادت داشتند و دروازه­های فوتبال را که می­دیدند، سرعتشان را کم        می­کردند. آن روزها می­گفتند «به دنبال هر توپی کودکی در حال دویدن است». راستی آخرین باری کودکی را در حال دویدن در پی توپی دیدید کی بود؟ از آخرین باری که یک جفت دروازه کوچک فلزی در میان کوچه پس کوچه­ای به چشمتان خورد، چند سال می­گذرد؟

کودکی و نوجوانی ما دنبال توپ دولایه پلاستیکی گذشت. همان جا اولین دریچه به زندگی اجتماعی به رویمان گشوده شد. همان جا دوست پیدا کردیم. همان جا هیجان، خشم، معرفت، تجربه شکست و تحمل پیروزی را با حسی واقعی تجربه کردیم. خانه­های ویلایی به برج تبدیل شدند، کوچه پس کوچه­ها پارکینگ ماشینهای رنگ وارنگ شدند، زمینهای خاکی یا تغییر کاربری دادند، یا با چمن مصنوعی نونوار شدند و درشان به روی بچه­ها بسته شد تا به جولانگاه خصوصی بازنشته­های پولدار و اهل حال تبدیل شود.

می­دانید نسل امروز عصرهای کشدار تابستانش را به چه رویایی شب می­کند؟ مائیم و بچه­هایی که به پلی استیشن و مانیتورشان چسبیده­اند. آقای گل می­شوند بدون آنکه پایشان به توپ خورده باشد، قهرمان می­شوند بدون آنکه یک قطره عرق ریخته باشند. پدر و مادرها هم راضی­اند، دلبندشان از خطرات و بدآموزیهای احتمالی بچه­های کوچه و خیابان در امان­اند، مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی­شود، در بهترین حالت دردانه­هایشان را چند ساعتی در هفته به کلاس فوتبال (یا هر ورزش دیگری) می­فرستند تا ساعتی کمی دنبال توپی گران قیمت، با استوک و لباس ورزشی گران قیمت، در کلاسی گران قیمت «تاتی کنند». اما نسلی که پیراهن اوریجینال مسی و رونالدو تن تک تکشان است، هرگز طعم مسابقۀ واقعی، برد و باخت واقعی و یک نفس نفس زدن واقعی را نچشیده ­است. یکبار هم سر زانویش زخمی و خون آلود نشده، یکبار هم دست دوست بازنده­اش را نگرفته تا از زمین بلند کند، یکبار هم بین زدن قلم پای حریف و گل خوردن به لحظه­ای رو در روی وجدانش عریان نایستاده است.

دلم به حال این نسل می­سوزد که همیشه با دسته­های بازی شوت کات دار و دریبل «سرپا» زده است و هیچ گاه این شانس را نداشته که با یک توپ، واقعی، با پاهای واقعی و دربرابر یک حریف واقعی این حس را تجربه کند. دلم به حال این نسل می­سوزد و دلم برای یک گل کوچک ناب در کوچه پس­کوچه­های تب زدۀ مرداد ماهی در اوایل دهه هفتاد لک زده است.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 16:30 توسط محمد فاضل|


آخرين مطالب
»
» مرثیه ای برای گل کوچک
»
»
» به بهانه انتخابات شورای شهر
» تعطیل موقت
» چرا درمانده ایم؟(3)
» چرا درمانده ایم؟(2)
» چرا درمانده ایم؟(1)
» قسم روباه یا دم خروس؟

Design By : mihanfa